نقدی از محمد رضا فیاض: به تماشای جهانی تکه پاره
محمدرضا فیاض
در فهرست خاطرات مسافرانی که در تمام دهه شصت از خارج به ایران می آمدند، وصف "ماشین های آنجا "
همیشه جایگاه بی چند و چونی داشت. شرح رشک آور خودروهایی با اهرم باز کردن صندوق عقب و کولر و بالا بر برقی و ... آتش به جان مردمی میزد که در سرما و گرما با پیکان هایی همه یکدست سفید کلنجار می رفتند. درکمتر از ده سال، شوق همگانی پر کردن این فاصله تحقیر آمیز، به جهش خیره کننده صنعت خودروسازی ایران انجامید. بر همه آشکار شد که موضوع آنقدرها هم که تصور می شد صعب الوصول نیست و وقتی پای سود آوری هم به میان آمد ، دیگر کسی نمی توانست جلو این چرخه پیشرفت بایستد.مسافران خارج که دیگر نمی توانستند از راه مقایسه "ماشین های آنجا و اینجا " غبطه برانگیزانند، در فهرست خود تجدید نظر کرده، به این امر بدیهی بسنده کردند که ماشین برای رفتن است نه ماندن و خفه شدن. باری، هر اندازه که مشابه سازی ظاهری دو وسیله به سهولت شدنی است، اشاعه مفهومی از شهر، مناسبات انسانی و زندگی که این خودرو ناچیزترین جزء آن میتواند باشد، امری است دشوار. داستان " راه بندان" های ما- غیر موسیقایی و موسیقایی - شرح و بسط محتوم پدیده توسعه نامتوازن است.
این متن که به درخواست از سر لطف همکاران " فرهنگ و آ هنگ" نوشته شده،به تعبیر متداول، نقد موسیقی آقایان درویشی و علیزاده نیست ، نمی تواند و نمی خواهد باشد. پیش از هر چیز به این دلیل بسیار ساده که اگر دغدغه اصلی برگزارکنندگان کنسرت، موسیقی به مفهوم متداول کلمه بود،احتمالا از اسا س روش دیگری پیش می گرفتند. با این حال تردیدی نیست که این کنسرت یکی از با اهمیت ترین رویدادهای مرتیط با موسیقی در سالهای اخیر بوده است؛ چرا که آشکارتر از سایر موارد مشابه از قدرت بازنمایی بسیاری مسایل مهم موسیقی ایران در دوره حاضر برخوردار است. در واقع رونق پروژه کنسرت های بزرگ چند هزار نفره در سال های اخیر، نتایج اجتناب ناپذیر خود را به همراه داشته و عوارض گوناگون آن کمتر به بحث گذاشته شده است. این نوشته میکوشد به خصوص با واکاوی جوانب گوناگون این پروژه عام، ابعاد تاثیرگذاری آن را بر زندگی موسیقایی ایران شناسایی کند و لذا هر ارجاعی به موسیقی آقایان درویشی و علیزاده به طور خاص، تنها از این زاویه باید مورد توجه قرار گیرد.
حاصل گزاره های بند قبل در یک کلام یعنی غلبه حاشیه بر متن؛ یعنی تقدم بگو مگو بر گفتار؛ یعنی تعویق موسیقی در ازدحام ترافیکی تردیدهایی که مجال تامل زیبایی شناسانه را زایل میکند. از همین روست که ده درصد مورد اشاره درویشی حتی اگر با منتهای دقت و صداقت و همدلی می خواست به این "سیاه ترین موسیقی " ایشان که با " تمام جان " نوشته شده گوش بسپارد، چیز زیادی در تالار بزرگ کشور عایدش نمی شد؛ " راه بندان " منطق و اخلاق خودش را دارد: هر کس سعی می کند به هر بهایی خود را از مهلکه برهاند.
صنعت مدیریت کنسرت های بزرگ در ایران در سال های اخیر توسعه خیره کننده ای یافته است. دور نیست سال هایی که تماشای کنسرت های خیره کننده اروپایی در فیلم های بتا و وی اچ اس آه حسرت از نهاد هر موسیقی دوستی بلند میکرد. صنعت کنسرت سازی همانند همگنان خودروساز خود با همتی بلند آستین بالا زد و در زمانی کوتاه نشان داد که آری به اتفاق جهان میتوان گرفت. بی تردید این موفقیت فی نفسه تحقق یک آرزوی همگانی بود: استقبال گسترده و شور و حال اجتماعی موسیقی، گرم شدن بازار گفتگو و نقادی، نضج یابی حلقه ها و محافل هنری متنوع، پررنگ کردن جایگاه اجرای زنده در زندگی موسیقایی مخاطبین، مباحثه بر سر ارتقاء کیفیت اجرا و دامنه خلاقیت ها، درآمدزایی و بی نیازی از حمایت های دولتی، تامین شرایط مالی مطلوب برای موسیقیدانان و... علی رغم مطلوبیت بی چند و چون چنین توسعه ای ،در وجود آن زیرساخت های موسیقایی وپیراموسیقایی که بتواند شالوده این توسعه قرارگیرد، میتوان تردید داشت و از همین روست که باید صحت واعتبار راه طی شده را با تامل بیشتر مورد پرسش قرار داد.در این نوشته برخی مهم ترین زیرساخت ها واکاوی میشود.
1) رپرتوار
شاید بدیهی ترین و مغفول مانده ترین زیرساخت لازم برای پروژه کنسرت های بزرگ ، وجود رپرتواری فراخور این موضوع باشد. گردانندگان این برنامه ها احتمالا به لحاظ موجه کردن بهای چشمگیر بلیط و همچنین سازماندهی گسترده ای که برگزاری چنین کنسرت هایی می طلبد ( از بکارگیری کثیر عوامل اجرایی تا مشارکت پلیس راهنمایی و رانندگی و انتظامی)، زمان کنسرت ها را به شکل نامعمولی به دو برابر زمان متعارف ، یعنی بیش از سه ساعت افزایش دادند. اگر چه فهمیدنی است که این همه " بذار و بردار" باید توجیه زمانی داشته باشد، اما معلوم نیست اصلا کدام موسیقی یا موسیقیدان یا شنونده ای در ایران از چنین ظرفیتی برای گسترش موسیقی برخوردار است. در واقع فراتر از نیت و اراده این یا آن موسیقیدان، خود ساختارهای موسیقی کنونی ایران با گسترش زمانی چند ساعته سنخیت ندارد. فقدان حس تعادل در زمانبندی موسیقی ، نتایج فاجعه باری برای موسیقی کلاسیک ایرانی رقم زده که عواقب سوء آن تا مدت ها گریبان این موسیقی را رها نخواهد کرد. گونه ای از موسیقی که در محدوده زمان 20 تا 40 دقیقه از ظرفیت ارتباطی و هنری برجسته ای برخوردار بود، برای منطبق کردن خود با اقتضائات یک سالنواره 3000 نفره ، کمر به نابودی معنای زیبایی شناسانه خود بست. شوخی غمبار " مرغ سحر" – این قابل تحلیل ترین واقعیت های موسیقی دهه هشتاد – عصاره تمام ماجرای بن بست ناشی از تقابل ظرفیت های واقعی یک موسیقی با سیاست های بلندپروازانه است.
کنسرت اخیر درویشی- علیزاده اگر چه از یک سو به حوزه ای جدای موسیقی کلاسیک ایران تعلق دارد و از سوی دیگر به خاطر مشارکت دو آهنگساز،ظاهرا می بایست از این آسیب مصون بماند، به نحو دیگری گرفتار این آفت شد. حتی اگر موسیقی های این برنامه در نوع خود خوش ساخت ترین و کامل ترین ها بود(که دست کم برای من نبود) و حتی اگر این موسیقی ها به بهترین نحو اجرا میشد (که به نظر هیچکس نشد)، باز هم بی سلیقگی درچیدمان برنامه و روند کلی کنسرت با موازین شنود هنری موسیقی مباینت دارد. زبان موسیقی درویشی هر چه که باشد تجانسی با زبان علیزاده ندارد و شنیدن یک موسیقی 60 دقیقه ای با ویژگی های کلیدر حتی برای آن ده درصد معروف هم رمقی باقی نمی گذارد، بقیه که جای خود!در بهترین حالت، کلیدر برای دوستداران موسیقی درویشی میتوانست موضوع یک کنسرت کامل باشد ؛ آیا آهنگساز واقعا قادر به تشخیص این موضوع نبود؟
از آن طرف عامل پیوند قطعات علیزاده تنها یک موضوع بود: کاربرد مشترک زهی در همه آثار. یک طرف عصیان که گذشته از شباهت تام با موومان شناخته شده بارتوک ، جایگاهی سرگردان در کارنامه هنری پربار وی دارد؛ عصیان از کجای پیشینه هنری علیزاده آغازشد و چه فرجامی در آتیه هنری او یافت؟ ذکر تردیدهای ایشان در 32 سالگی نسبت به قدرت بیانگری موسیقی ایرانی نه فقط روشنگر موضوع نیست، بلکه تاریخنگاری را نیز حتی با مشکل روبرو می کند : سال63 پرثمرترین سال های فعالیت وی در حوزه موسیقی ایرانی بوده است، بسیاری قطعات ده قطعه تار2 ، تصنیف های نوا و راست پنجگاه حاصل همین دوره اند؛ یک طرف نی نوا که اگر چه تاکید برنضج یابی آن بر اساس کنسرت سال 56 گروه عارف امکان معجزه در موسیقی را به ذهن متبادر میکند، اما در هر حال جوهرا به موسیقی کلاسیک ایران پیوند خورده است(ضمنا برای افزایش دقت در امور تاریخنگارانه خاطر نشان میشود که نی نوا در زمستان 1361 به صورت کاست به جامعه ارایه شده بود)؛ وبالاخره یک طرف دیگر ترکمن که در این شمایل اخیر، معلوم نیست به خیام شباهت دارد یا به علیزاده ، گر چه معقول تر آن است که بگوییم به هیچکدام! چرا که از یک طرف به خاطر حفظ نقش پررنگ سه تار، ارکستر زهی ظرفیت های محدودی را به کار می گیرد و از یک طرف همین اندازه حضور ارکستر از جلوه پر جزئیات سه تاردر ترکمن میکاهد،اگر چه مقدم بر همه اینها اساسا مقوله " تنظیم" بیشتر به حوزه موسیقی پاپ تعلق دارد و در موسیقی هنری ملودی و سازبندی همراه بسیاری عوامل دیگر در وحدت بافت یگانه میشوند.
به همه اینها اضافه کنید " شیشه های رنگی" هوشیار خیام را، اهنگسازی از نسلی دیگر و جهان و زبانی دیگر؛ حضور موسیقی او در این کنسرت هر علتی داشته ، اما قطعا کمبود رپرتوار نبوده است!
واکنش جامعه به چنین سالاد – معجون رنگارنگی از دو حال خارج نیست : یا آن را میپذیرد و ذائقه خود را با ترتیب دهندگان کنسرت سازگار می کند که در این حالت تنها افسوسی بر افسوس های موجود باید افزود؛ و یا آن را پس می زند که در این حالت نیز افسوس باقی می ماند : چه کسی پاسخگوی اعتماد های از دست رفته خواهد بود؟
2) نهاد های مرجع
کنسرت های بزرگ چند هزار نفره هر محتوا وکیفیتی که داشته باشند خودبخود تیتر یک صفحه اول روزنامه حیات موسیقی جامعه خواهند شد. مهم نیست که کسی اعتقاد داشته باشد اساسا چنین محیطی فضای مناسبی برای تجربه زیبایی شناسانه موسیقی هست یا نه، ویژگی اصلی این موقعیت آن است که به شدت دیده می شود وبه این ترتیب پیش از هر چیز به نماد پرسستیژ هنری جامعه بدل می شود. از همین خصوصیت نمادین چنین برنامه هایی است که تامین سازوکاری برای نظارت بر آبروی هنری چامعه موسیقی اهمیت می یابد و وجود نهادهای مرجع برای رصد کردن سیر امور از زیرساخت های اصلی ضرور برای طرح توسعه قلمداد می شود.
برای رفع هر گونه سوءتفاهم خاطر نشان می شود که منظور از این سیستم نظارتی به هیچ وجه تاسیس یک شورای دیگر در کنار نهاد های موجود نیست که بالعکس، این ضعف آشکار نهادهای موجود است که به ضرورت شکل گیری تراز دیگری از نهاد های مرجع اولویت می دهد. اگر چه در خلال سال های اخیر جریانات گوناگون نقد موسیقی به نحو فزاینده ای به ایفای نقش در این حوزه پرداخته اند، اما دامنه اثربخشی این فعالیت ها به لحاظ بافت محیط موسیقایی ایران همواره بسیار محدود مانده و بحران مرجعیت نافذ، کماکان از مهم ترین مسائل پیش روی موسیقی در ایران است.
نگارنده در یکی از نوشته های پیشین خود با عنوان " موسیقی کنونی ایران: شکاف بود ونمود"( فصلنامه موسیقی ماهور شماره 39 ) به این موضوع پرداخته که چگونه در دوره حاضر موسیقی در ایران در تعلیق مرجعیت بلاتکلیف مانده است. از یک سو اعتبار منابعی که در سنت های موجود موسیقی مرجع ارزش های جامعه شمرده میشد ، به نحو فزاینده ای در برابر پرسشهای بی پاسخ به چالش گرفته میشود و از طرف دیگر نهادهای مدرن مانند مراکز علمی و آکادمیک ، نهادهای صنفی موسیقایی نیرومند و ریشه دار، جریان های رسانه ای اثزگذار و ... نحیف تر از آنند که به سطح بدیلی موثر ارتقا یابند. در این برزخ نه این و نه آن است که نه هنجارها قابل شناسایی هستند و نه عبور از هنجارها؛ از همین روست که معنای نوآوری و هنجارشکنی در اینجا همیشه مبهم می ماند، اساسا کسی میتواند هنجارها و استانداردهای موسیقی ایران را معرفی کند؟
درغیاب فاجعه بار موسیقی پاپ از صحنه زندگی موسیقایی ایران، پروژه کنسرت های بزرگ تنها میتوانست با ورود چهره های شناخته شده موسیقی به صحنه کلید بخورد و تمام گره موضوع در همینجاست: خود "بزرگان" وسط معرکه ای ایستاده اند که با هنجارهای موسیقی هنری ایران در این مرحله سازگاری ندارد؛ ان کس که جامعه به او شان قضا داده بود درست در مرکز میدان مشغول بازی شده؛ پس داور کجاست؟
یکی از باارزش ترین ابعاد کنسرت اخیر درویشی – علیزاده در ورود نیروهای تازه به میدان گفتگو بود. دیدگاه های یکی از معتبرترین نوازندگان ایران، ارسلان کامگار، هر اندازه هم به لحاظ شخصی بااهمیت باشد ، به خصوص از آن رو در خور توجه است که به عنوان نماینده ارکستر سمفونیک تهران ابراز شده است، موضوعی کم سابقه در حیات موسیقایی متعارف ایران. همین نهاد به عنوان مرجعی برای باز سنجی رویدادهای این حوزه میتوانست دامنه پرسش ها را باز هم گسترش دهد:
کجای دنیا برای یک ارکسترنیمه سمفونیک ظرف 30 ساعت ( 4 بعد از ظهر4/10/87 تا 12 شب 5/10/87)سه اجرای سه ساعته می گذارند؟
کجای دنیا برای یک ارکسترنیمه سمفونیک در سالنی برنامه می گذارند که دست کم 20 دسی بل نویز دارد؟
کجای دنیا از یک ارکستر نیمه سمفونیک می خواهند بنا به قول بهزاد عبدی( از مدیران پروژه) با سه جلسه تمرین، سه ساعت موسیقی غریبه اجرا کند؟ و ...
اگر این کنسرت به فعال شدن نقش نظارتی نهادهای صنفی نظیر ارکسترسمفونیک منجر شده باشد، میتوان از کلیت آن خوشنود بود. اما توجه داشته باشیم که اینجا مسیر به صورت نمادین و مضحکی وارونه طی شده است: این استحکام ساختار ارکستر نبوده که به پروژه کنسرت بزرگ انجامیده است ، از کنسرت می خواهیم که ساختار را به وجود آورد.
ایا امیدی هست که انبوه خودروها به ظهور زیرساخت های شهری بیانجامد؟!
3) جامعه مخاطبین
پیش ازهربحثی دراین زمینه به جاست که برتمایز معنای دو اصطلاح متشابه اما نه مترادف " شنوندگان" و "جامعه مخاطبین" یا پوبلیک تاکید گذاشته شود. البته هر دو گروه با شنیدن موسیقی سر و کار دارند اما اینجا سخن از دو نوع شنود متفاوت در میان است. در حالی که یک " شنونده" کسی است که به نحوی از انحا در معرض شنیدن قرار گرفته، پوبلیک برایند فعال ذوق موسیقایی جامعه معین در دوره زمانی معین است. مادامی که مجموعه کمابیش همگنی که با یک یا چند ذائقه موسیقایی خاص قابل شناسایی باشد و بتواند با درجه ای از وضوح تلقیات و توقعات خود را از موسیقی بازتاب دهد وجود نداشته باشد،با شنوندگان منفرد سر و کار داریم نه با جامعه مخاطبین. پوبلیک یک مفهوم صرفا انتزاعی نیست، با قدرت خود را از خلال مباحثات، مشاجرات، مقالات و واکنش ها آشکار می کند و از این راه عمیقا برنوع منش موسیقی دوره خود اثر می گذارد. پوبلیک در فرآیندی آرام و تدریجی از دل تجربیات گوناگون موسیقایی که برایش درونی شده شکل می گیرد و با متن، حاشیه، تاریخچه، ویژگی های سبک شناسانه، هنجارها و استانداردهای موسیقی خود آشناست. انگیزه حضور پوبلیک در یک کنسرت به همان اندازه که مشارکت در تجربه زیبایی شناسانه اجرای موسیقی است، بازبینی رعایت موازین هنری هم هست. از همین روست که پوبلیک همیشه واکنش نشان میدهد.
آیا در نقطه کلید خوردن پروژه کنسرت های بزرگ چنین جامعه ای از مخاطبین وجود داشت یا قرار بود خود پروژه به ظهور پوبلیک منجر شود؟ به باور این نوشته نه تنها چنین جامعه ای وجود نداشت، بلکه کنسرت های بزرگ باعث شد پیدایش آن به تعویق بیافتد. توده بی شکل شنوندگانی که بخش قابل توجهی از آنان به خاطر موقعیت معلق موسیقی در دهه های اخیر فاقد زیرساخت های موسیقایی گاه حداقلی بودند، فرهنگ کنسرتی تازه ای پدید آوردند: صحنه های منحصر به فردی نظیر " قیام همگانی عبور استادان از ردیف اول" ، و یکبار دیگر "مرغ سحر"...
توهین آمیزترین، رقت آورترین و درعین حال مضحک ترین جنبه کنسرت درویشی – علیزاده به همین زمینه برمیگردد: محمدرضا درویشی احتمالا بر مبنای شناخت خود از ترکیب حاضرین در کنسرت اظهار میکند که 90 درصد جمعیت هنوز نیامده سالن قادر به درک موسیقی او نخواهند بود ( توهین آمیز) ، علی رغم این واقعیت او برنامه خود را در محل به اجرا می گذارد ( رقت آور) و شنوندگان بی هیچ واکنشی در محل حاضر میشوند وبه جای هرنوع اعتراض، صمیمانه آهنگساز را تشویق میکنند( مضحک) . لابد هر کس صندلی مجاور را از نود درصدی ها حساب می کرد. همان طور که قبلا گفته شد، راه بندان اخلاق خودش را دارد.
4) همگونی محیط موسیقی
کلیت موسیقی کنونی ایران با موقعیت ضد و نقیضی دست و پنجه نرم میکند. این موقعیت به همان اندازه که حاوی بشارت آینده ای متفاوت ودرخشان تراست، نشانه هایی از یک بحران همه جانبه رانیز آشکار میکند. در این موقعیت، انبوهی از توانایی ها ی فنی و ذهنی جوانان که با هیچ مقطع موسیقی معاصر قابل قیاس نیست، به خاطر شرایط انسدادی حاکم برمحیط موسیقی زیر اوار سوالات نظری، عملی، مالی و حتی وجودی دفن می شود. بسیاری موسیقیدانان در برابر این پرسش توقف کرده اند که چگونه موسیقی ئی در این دوره میتوان آفرید، عده ای دیگر در برابر این که بالفرض موسیقی آفریده شد ،چگونه باید آن را در بیرون متحقق ساخت، و جمعی دیگر در برابر این پرسش که در چنین موقعیتی اساسا موسیقیدان بودن یعنی چه نوع بودنی؟!
در ظاهر میان این مسایل و پروژه کنسرت های بزرگ هیچ ارتباطی نمی توان برقرار ساخت اما اندکی باریک بین که باشیم به روشنی در می یابیم که این دو با صد رسن به هم تنیده شده و دو روی یک سکه سیاست گذاری های ناکارامدند. این کنسرت ها نه تنها برایند زندگی موسیقایی واقعی جامعه ایرانی نیستند ،نه تنها از دل تکامل عوامل موثر در این زندگی شکل نگرفته اند، بلکه با شقه کردن این زندگی میان یک صحنه پر اب و رنگ و جنجالی از یک سو و چند هزار موسیقیدان وانهاده به دست تقدیر از سوی دیگر،در سیر " طبیعی " زندگی موسیقایی ایران اختلال به وجود آوردند. به هر حال گردش مالی خیره کننده و وسوسه گر این صنعت بر کسی پوشیده نیست و لذا بدیهی است که جریان داشتن چنین حجم سرمایه ای در یک طرف میدان، زندگی متعارف طرف دیگر را که از یک هزارم این مقدار هم بی بهره است با مشکل روربرو می کند. در هر صورت هوا همیشه از جای گرم به جای سرد جریان پیدا میکند بنابراین طبیعی است که پدیده یک بام و دو هوای موسیقایی باعث انتقال هنجارهای بازار گرم به سمت سرد خیابان شود و از آنجا که در این سو هیچ ظرفیتی برای جذب این هنجارها موجود نیست، لاجرم همه چیز سوت وکورتر خواهد شد. کنسرت های بزرگ رونقی برای زندگی موسیقایی ایران نیاوردند که سهل است، با ایجاد راهبندان موضعی موجبات رکود زندگی روزمره را فراهم کردند.
اصلی ترین عامل موفقیت اجرایی پروژه کنسرت های بزرگ را شاید بتوان درهوشمندی و سیاستگذاری موثر رسانه ها جست. بدون یک شبکه کارآمد رسانه ای – خبری، داستان این کنسرت ها شاید هرگز به این نقطه نمی رسید. به تعبیری می توان مدعی شد تنها زیرساخت تمام وکمال موجود پیشبرد این پروژه در همین حوزه پیراموسیقایی یعنی مطبوعات قرار داشته است. اصحاب رسانه تنها گروهی بوده اند که در این پروژه کلان به معنای دقیق کلمه " حرفه ای " عمل کرده اند. در جفای ناموجه اعمال شده به موسیقی پاپ، این رقیب- همکارضرور یک زندگی سالم موسیقایی ، ایجاد تمرکز روی شناخته شده ترین چهره های موسیقی و گونه ای از " ستاره سازی" به ظاهرغیر پاپ، به جای آن که به اشاعه تصویری ستایش برانگیز از موسیقیدانان معتبربیانجامد، به خدشه وارد شدن به اعتبار هنری آنان منجر شده است.
تا آنجا که موضوع به تصمیم شخصی افراد برای مسیر زندگی هنری شان مربوط می شود، هیچ حرفی برای گفتن نیست. اما آنجا که این مسیر برکلیت زندگی هنری یک جامعه اثرگذار خواهد بود، میتوان و باید واکنش نشان داد. مشارکت موسیقیدانهای شناخته شده در پروژه ای که آشکارا تا حد زیادی با موازین موسیقی هنری مباینت دارد،
اسمان کم "ستاره" موسیقی ایران را کم فروغ تر خواهد کرد.
مایلم به خود بقبولانم که تقارن نوشتن آخرین کلمات این متن با آخرین روز هفته هوای پاک در تهران تصادفی نیست! بد نیست مدتی ماشین های خود را خاموش کنیم؛ جور دیگر هم میتوان به مقصد رسید؛ شاید مقصد موسیقی چیزی جز دیدن همین آسمان نباشد. این فقط موسیقی همه پسند نیست که به ستاره نیاز دارد، دوستان! به خاطر ما ستاره بمانید
